سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا




























دلنوشته ها

تقدیم به دایی شهیدم "بسیجی شهید بیوک طایفه باقری"  و همه ی جوانمردانی که رفتند تا من و امثال من مرواریدی بمانیم در صدف حجاب هایمان...

 "شهید بیوک طایفه باقری در تاریخ 1339/2/9 در شهرستان تبریز دیده به جهان گشود ، وی تا پایان دوره متوسطه در رشته اقتصاد درس خواند و دیپلم گرفت و در سال 1358 ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد ، ایشان به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافتند و در نهایت در تاریخ 1361/7/10 در سومار آسمانی شدند. پیکر مطهر ایشان مدت ها در منطقه برجا ماند و در در تاریخ 1376/7/30 پس از تفحص در گلزار شهدای وادی رحمت تبریز به خاک سپرده شد."

ادامه مطلب...

نوشته شده در دوشنبه 97/7/9ساعت 3:54 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

آنان که با مه ‏آلوده‌‏ترین شب‏ها پیمان بسته بودند، آمدند تا آفتاب حقیقت را به تاریکی فرو افکنند.

پیامبر گرامی اسلام، سرشار از یقین بود و قلب نجرانیان پر از تردید.

هنوز در گوش ناباورشان، آن دعوت صریح تکرار می‌شد.

 نکند محمد(ص) خواص خود را به همراه بیاورد! نکند به شیوه پیغمبران، هنگام مباهله زانو بزند! نکند...

مباهله را پذیرفته بودند! اما ذهنشان، این صخره لجوج، هنوز سیلی خور امواج کلمات بود.

انجیل را دوباره مرور کردند، این بار، رو به روی دو راهی اقرار و نابودی قرار داشتند.

جدل، آنان را به این ورطه کشانده بود.

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 97/6/14ساعت 9:29 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

در حسرت خوابم

آن خواب که دیگر سحرش هیچ نباشد

و تو بیایی به استقبالم

و مرا نیز با خود ببری

یا اگر بیدار شدم از این خواب

ببینم که چه کابوسی بود غم بی پدری


نوشته شده در چهارشنبه 97/6/7ساعت 1:44 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

و من به تجربه ای نو

نیک دانستم

که مرگ نزدیک است.

***

از روزی که تکیه گاهم فروریخت

فهمیدم که کار جهان جمله هیچ در هیچ است

و

مزه یتیمی را حس کردم

***

یتیمی چقدر بد می شکند کمر را

یتیمی یعنی نگاه سرد روزگار به گرمی رابطه پدر و فرزندی

رابطه نوازش های گاه گاهی و اخم های پدرانه

***

و مرگ؛ به همین سادگی

آشیانه ام را فرو ریخت

***

باورم نمی شود که رفته

باورم نمی شود که دیگر باید گفت دیدار به قیامت

دلم می رود برای یک نگاهش

برای شنیدن کلامی از زبانش

خنده ها و گاهی تشر های پدرانه اش

***

کاش زندگی قابلیت بازگشت به گذشته را داشت

که اگر چنین بود عطر نفسهای پدر را در شیشه وجودم

برای همیشه ذخیره می کردم

تا با نفسهایش روح مرده ام جان بگیرد


نوشته شده در دوشنبه 97/6/5ساعت 3:47 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

با چهره ی مهربانش

 

صفای وجودش

 

سنگینی سکوتش

 

نجابت غرورش

 

با زمزمه ی کلامش

 

در جذبه ی محراب

 

گستره ی وسیع جنت بود

 

و ما فقط پدر خواندیمش

 


نوشته شده در سه شنبه 97/5/30ساعت 3:47 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

آسمان، دامن دامن گل به زمین هدیه می‌کند. پرنده‌ها، زیباترین نغمه‌های عاشقانه شان را در گوش درخت‌ها زمزمه می‌کنند.

زمین قد برافراشتهتا دوباره به آسمان فخر بفروشد.

فاطمه معصومه! نگاه معصومانه‌ات، امید را در دل خسته زمین می‌رویاند و رایحه پاک بهشتی ات، نسیم را به وجد می‌آورد.

آمدی و بر شانه‌های خاک، گام نهادی تا لباس شفا را بر روح مجروح دردمندان بپوشانی.

نام روشن و شفاف تو ای فخر زنان عالم! شفیعه روز قیامت و انیس لحظه‌های عبادت است؛ آنجا که از صمیم قلب، به تو توسل می‌جوییم تا بر گردنه‌های سنگین گناه در میانه راه نمانیم.

شکفتن تو در باغ جهان، ادامه ملکوت بر زمین است و گشودن درهای رحمت.

ادامه مطلب...

نوشته شده در یکشنبه 97/4/24ساعت 11:26 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

کوچه‌های سامرا، چراغان میلاد کسی است که با آمدنش، حجت را بر زمینیان تمام می‌شود. می‌آید و فرشتگان مقرب، با کاسه‌هایی از آب و شکوفه، به چشم روشنی نرگس می‌آیند.

جهان به پیشوازش می‌شتابد با سبدهایی از یاس سپید.

طوفان‌ها فرو می‌نشینند و زمستان، خانه خراب نفس‌های اردیبهشتی‌اش به دوردست‌ترین کوه‌ها می‌گریزد.

ای موعود دل‌های خسته! می‌آیی و روزهای پیرمان، جوانی از سر می‌گیرند.

کجاوه بهار، فرود می‌آید در کوچه‌های پر درخت انتظار.

ادامه مطلب...

نوشته شده در سه شنبه 97/2/11ساعت 9:44 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

می‌آیی؛ پرچم عشق بر دوش، با نشانه‌ای از آن سوی آسمان.

در وجودت تکه‌ای از بهشت جا مانده ؛ آن گونه که از چشمانت عطر یاسی عجیب می‌تراود.

روشنای چهره‌ات با افق‌های دور و درخشان نسبت دارد.

نخل‌ها، پیش قامتت کوچک می‌نمایند، ای بزرگمرد دوست داشتنی!

نامت از دهان زمین نمی‌افتد.

آزادگی، دوست دیرینه تو و عشق، همسفره همیشگی توست.

قبایل عرب از گندمزار شجاعت تو نان می‌خورند.

پرندگان، چشم بر قانون رهایی‌ات دوخته‌اند.

می‌آیی و از جای گام‌های سپیدت، درختانی از آینه قد می‌کشند.

ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 97/2/8ساعت 2:40 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

سروش آسمانی، بشارتی را به «شهربانو» می‌دهد؛ بانویی که آسمان، مقابل عظمت نامش تواضع می‌کند و خورشید، به جمال معنوی‌اش رشک می‌برد.

نوری طلوع می کند که از مشرق عرفانی ولایت، رنگین کمان هدایت خویش را ارزانی آسمان «ایران» می‌کند!

نوری که فصلی جدید از ایمان و اعتقاد در دل «پارسیان» پدید خواهد آورد تا شاهد ظهور عظمتی بی‌نظیر در تاریخ باشند؛ ظهور مشرقی‌ترین حکومت الهی.

مولای صحیفه‌های عاشقانه عبادت می‌آید تا آسمان به وجود فرزندان «نبوت» ببالد؛ به وجودی ببالد که عبادتش پیامبروار و حلمش علی وار است

. ادامه مطلب...

نوشته شده در یکشنبه 97/2/2ساعت 9:32 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

هنگام تولد ماه است؛ ماه بنی‌هاشم.

 گلخنده‌های آسمان و زمین و زمزمه‌های شورانگیز بلبلان در سال روز میلاد حضرت عباس علیه‌السلام در گوش عالم می‌پیچد.

پنجره‌ای از شادی بر دل‌ها گشوده می‌شود و رنگین کمان اشتیاق، فضای زندگی را می‌آراید.

ترنم شکفتن نوگلی معطر در باغستان توحید، دل‌ها را مفتون و مجذوب خویش می‌سازد.

ماه بر خانه ولایت می‌تابد.

نوزادی در خانه علی(ع) متولد می‌شود که پدر نیکی‌هاست و او را ابوالفضل می‌نامند.

ابوالفضل می‌آید و صفا و زیبایی و پاکی را به ارمغان می‌آورد.

ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 97/2/1ساعت 9:34 صبح توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |

   1   2      >

 Design By : Pichak